این جملهی عیسی را شرح بده: "تو که خسی را درچشم برادرت میبینی، تیری را در چشمِ خود احساس نمیکنی؟"
وقتی کوچک بودم، یکبار در ماشین یکی از خالههای سببی که در یک فروشگاه کار میکند، سوار شده بودم و وقتی از کنارِ "کواترووی" رد میشویم، چند تا آتش میبینیم و خالهم میگوید: "می دونی اینا کی هستند؟ اینا جندهند."
بعد وقتی برگشتیم و آن را به مامان گفتم، شروع کرد به دادوفریاد، طوریکه داشت خانه را روی سرش میگذاشت.
فردا صبح لباس پوشیدیم و رفتیم به آن فروشگاه.
آنوقت چیزی نمانده بود مامان، خالهم را که آن موضوع را به من گفته بود، سکه یک پول کند. جلوی آنهمه آدم که من را نگاه میکردند، خجالت کشیدم، و تازه من حتی به مدرسه هم وارد نشده بودم.
بعد دوباره با هم آشتی کردند و وقتی اولین عشای ربانیم را انجام دادم، آن خاله حتی یک هدیه هم به من داد.
و حالا این خالهی سببی از شوهرش جدا شده و با یکی دیگر مزدوج نموده است، و حالا با وکیل کشکش دارند سرِ بچهها، سر این بیچارهها که اصلاً نمیدانند آیندهشان چطوری است.
اگر این را میدانستم که او چطوری است، آنوقت که یک دخترک کوچک بودم و او این را به من گفت، جواب می دادم: "به جای اینکه حواست را جمع جندهها بکنی، بهتر است حواست را جمع خودت بکنی که تو هم همچی زیاد کارت درست نیست!"
