تبليغاتX
خدا ما را مجانی آفرید

خدا ما را مجانی آفرید

نگاه کودکان جنوب ایتالیا به آموزه ها و اسطوره های مذهبی

 

این جمله‌ی عیسی را شرح بده: "تو که خسی را درچشم برادرت می‌بینی، تیری را در چشمِ خود احساس نمی‌کنی؟"

 

وقتی کوچک بودم، یک‌بار در ماشین یکی از خاله‌های سببی که در یک فروشگاه کار می‌کند، سوار شده بودم و وقتی از کنارِ "کواترووی" رد می‌شویم، چند تا آتش می‌بینیم و خاله‌م می‌گوید: "می دونی اینا کی هستند؟ اینا جنده‌ند."

بعد وقتی برگشتیم و آن را به مامان گفتم، شروع کرد به داد‌و‌فریاد، طوری‌که داشت خانه را روی سرش می‌گذاشت.

فردا صبح لباس پوشیدیم و رفتیم به آن فروشگاه.

آن‌وقت چیزی نمانده بود مامان، خاله‌م را که آن موضوع را به من گفته ‌بود، سکه یک پول کند. جلوی آن‌همه آدم که من را نگاه می‌کردند، خجالت کشیدم، و تازه من حتی به مدرسه هم وارد نشده بودم.

بعد دوباره با هم آشتی کردند و وقتی اولین عشای ربانی‌‌م را انجام دادم، آن خاله حتی یک هدیه هم به من داد.

و حالا این خاله‌ی سببی از شوهرش جدا شده و با یکی دیگر مزدوج نموده است، و حالا با وکیل کش‌کش دارند سرِ بچه‌ها، سر این بیچاره‌ها که اصلاً نمی‌دانند آینده‌شان چطوری است.

اگر این را می‌دانستم که او چطوری است، آن‌وقت که یک دخترک کوچک بودم و او این را به من گفت، جواب می دادم: "به جای این‌که حواست را جمع جنده‌ها بکنی، بهتر است حواست را جمع خودت بکنی که تو هم همچی زیاد کارت درست نیست!"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:24  توسط حمید  | 

 این جمله‌ی عیسی را شرح بده: "انسان تنها به نان زنده نیست."

 

این جمله‌ی عیسی به این معنی است که ما نباید فقط به زندگی نکبتی خودمان فکر کنیم، بلکه به دیگران هم کمک کنیم. اما اغلب از کار به خانه می‌آیند، می‌نشینند به خوردن و تلویزیون می‌بینند وآن‌وقت کک‌شان هم از چیزی نمی‌گزد و می‌روند بخوابند. وقتی زن همسایه درمی‌زند و سیر یا لیمو یا یک نوالژین می‌خواهد، همسرش می‌گوید نداریم و یا خودش را می‌زند به این‌که انگار صدای در را نشنیده‌ است.

ما باید به یکی از دیگران کمک کنیم، انگار ما برادریم، حالا خواه دکتر باشد و خواه فروشنده‌ی دوره‌گرد. پدر من خودش فروشنده‌ی دوره‌گرد است، خب که چی؟  یعنی به دیگران کمک نمی‌کند؟ یک سیاه‌پوستی در کنار دریاچه‌ی پاتریا  اوتواستوپ زد و پدرم او را با همه‌ی چیزهایش سوار کرد، حتی اگر حال این‌کار را هم نداشت.

اگر دِمیتا یا آنجِلی {جای او} بودند، او را از ماشین بیرون می‌انداختند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 21:55  توسط حمید  | 

 این جمله عیسی را شرح بده:

 " دشمنانتان را دوست بدارید."

 

این جمله یعنی ما باید همدیگر را دوست داشته باشیم و مثل سگ و گدا نباشیم. مانند تمثیل ساماریتر نیکو که دشمنی را روی زمین می‌بیند، او را می‌پذیرد و به او کمک می‌کند.

این دشمن مثل یک دوست بود نسبت به دشمنش.

در پیسینولا حتی نمی‌دانند که ساماریتر کجا زندگی می‌کند، بیش از همه در سالن بیلیاردِ کنار خانه‌ی ما، جایی که اگر یک گوی نزدیک‌تر به گویچه باشد، یک نفر همیشه می گوید که آن گویِ اوست و نه گویِ آن دیگری و به او گه‌لوله می گوید.

 

من هم یک دشمن دارم و او خواهرم است. اما چرا نمی توانم این‌جا بگویم.

من دلم می‌خواهد که واقعاً با او دوست بشوم، اما به‌هیچ‌وجه موفق نمی‌شوم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:54  توسط حمید  | 

 منظور عیسی از این جمله چه بود: " اگر همچو كودكان نشوید، به قلمرو بهشت راهی ندارید." ؟

 

فكر می‌كنم عیسی، که این جمله را گفته بوده است، منظورش نه بچه های هشت نه ساله، بلکه این فسقلی‌‌ها بوده است. به‌راستی بچه‌های آن‌موقع دوست‌داشتنی بوده‌اند،یعنی واقعاً دوست‌داشتنی، درحالی‌که ما نسبتاً ناقلا هستیم.

 

فکرمی‌کنم مقصر دبستان است. می‌بخشید که این را می‌گویم، اما واقعاً همین‌طور است. برای مثال من هیچ‌وقت توی خانه با جوزپه دعوا نمی‌کنم، اما هنوز به دبستان نرسیده‌، عین سگ و گربه می‌شویم. خب چرا؟

 

بچه‌های کوچک دزدی نمی‌کنند، بد‌و‌بیراه و ناسزا نمی‌گویند، آدم نمی‌کشند و جنگ راه‌نمی‌‌اندازند، اگر توی همه‌ی دنیا فقط بچه‌های کوچک بودند، دنیای خیلی قشنگی می‌شد، مثل زمانِ آدم و حوا، قبل از سیب.

 

آدم‌بزرگ‌ها در‌مقابل مصیبت واقعی این سیاره‌اند، از پانزده‌سالگی شروع می‌شود. آن‌ها به هر شرارتی که بتوانند دست می‌زنند. آدم می‌کشند، محیطِ زیست را آلوده می‌کنند، کلاه‌برداری می‌کنند، در خاورمیانه سرِ‌ساعتِ ششِ صبح شروع می‌کنند همدیگر را کشتن.

 

من نمی‌خواهم بزرگ شوم، اما گمان می‌کنم مجبورم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:9  توسط حمید  | 

یك داستان از انجیل تعریف می كنم

 

در آغاز این دوازده حواریون در‌واقع كسی نبودند. كی این‌ها را می‌شناخت؟ بیشترشان ماهیگیر بودند و میوه‌فروش. روزی وقتی عیسی دید كه پطروس قدیس عصبی است، چون حتی یك ماهی كولی هم نگرفته، با او چنین گفت: "دوباره برو به دریا و من تو را پر از ماهی خواهم كرد، مهم این است كه بعدش تو حواری بشوی." پطروس همین را كرد و با صد، صدو‌پنجاه كیلو ماهی برگشت، و از آن لحظه به بعد به دنبال عیسی راه افتاد، و به این خاطر لقب قدیس گرفت.

 

از این دوازده حواریون، در آغاز هیچ كدام نمی‌توانست درست حرف بزند. همه‌شان اشتباهات اوتوگرافی می‌كردند. وقتی آن‌ها عیسی را همراهی می‌كردند، برای این‌كه چندتایی معجزه بكنند، همیشه او را وا‌می‌داشتند تا از این تردستی‌های ناجور بكند.

 

آن‌ها مقصر نبودند، چون در آن زمان آموزشگاه‌‌‌ها مختصِ كله‌گنده‌‌ها و رومی‌ها بود، آن‌وقت روح‌القدس همت‌كرد تا به آن‌ها كمك شود.

 

و او پایین آمدو خیلی‌خیلی یواش آمد، مثل دستگاه میكسِ فیلم، و این دوازده حواریون را دگرگون كرد، یا بهتر بگوییم یازده تا، چون در این فاصله یهودا خودش را دار‌زده‌بود و یك‌هو شروع كردند به صحبت، به همه‌ی زبان‌های جهان، فرانسوی، اسپانیایی، لهستانی، آمریكایی. برای مثال "arrivederci" به فرانسوی می‌شود "OREWUAR"[1] و به آلمانی "AUFFIDELSEN"[2] و به آمریكایی " GUDBAY"[3] و همه خیلی خوشحال بودند به غیر از پطرس كه بعد این‌كه به عیسی خیانت کرد، كله درزمین و پادر‌هوا، كارش تمام شد.



4- au revoir

5-  aufwiedersehen به امید دیدار

6- goodbye

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 22:17  توسط حمید  | 

وصایای عهد جدید

 

 

 

 

 تولد عیسی را شرح بده

 

 

عیسی توی یك غار در بیت اللحم متولد شد و نه در یك خانه یا در یك كلینیك، چون هیچ مسافرخانه‌ای در فلسطین به او اتاقی برای متولد‌شدن اجاره‌نمی‌داد.

اگر می‌دانستند كه این عیسی است، هتل رِجیاپالاس[1] را شخصا به او می‌دادند. عیسی در شب كریسمس درست ساعت دوازده به دنیا آمد، مادرش مادونیا (مریم) بود و پدرش یوسف مقدس. یوسف مقدس نجار بود، مثل پدرش، ما به آن مبل‌ساز می‌گوییم.

 

هنوز چیزی از تولد عیسی نگذشته بود كه خبرش همه‌جا منتشر شد، و چوپانان، رختشوها و گاوبازاها آمدند تا او را پرستش كنند.

 

همه آدم‌ها رفتند پیش عیسی به جر بنینو[2]، چون خیلی می‌خواست مدرن باشد. همچنین سه شاه‌ مقدس هم پیش او رفتند كه روی سه شترِ كوهان‌دار به دنبال یك شهاب آمده بودند.

 

عیسی مثلِ وقتِ تولدش، همیشه خوب ماند، او هیچ‌وقت بد نشد

 

دلم می‌خواست عیسی هیچ‌وقت نمی‌مرد. من اگر آن‌وقت‌ها بودم به پونتیوس پیلاتوس[3] یك ضربه كاراته می‌زدم.



1- هتل رجیاپالاس، مشهورترین هتل در كاسرتا

2- شخصیت همیشگی آغل‌های كریسمس كه خواب‌آلوده تصویر می‌شود ونماد بی تفاوتی در برابر وقایع بزرگ است.

3- حاكم رومی فلسطین در زمان عیسی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 16:4  توسط حمید  | 

  داستانی از كتاب مقدس كه تو را بیشتر از همه تحت تاثیر قرار‌داده‌است.

 

فرعون مصر یك گُهِ گنده‌ای بود و این كاملاً درست بود كه موسی همه‌ی آن بلاها را سرش خراب كرد. اگر امروز هم یك چنین موسایی بود می‌توانست این بلاها را سرِ صدام‌حسین بیاورد، آن‌وقت دست‌بر‌می‌داشت از این كه در نفت هی جنگ كند.

 

همه‌ی بلاها را یادم نیست، اما مهم‌ترین‌شان را چرا. آن بلای خون در آب بود، بلای ملخ‌ها، پشه‌ها، قورباغه‌ها، جزام و بلای شب و تاریكی. اما بلایی را كه من بیشتر از همه دوست دارم، مردنِ پسر فرعون است. چون خدا می‌خواست این‌طوری بچه را نجات بدهد، وگرنه اگر بزرگ می‌شد به بت‌ها اعتقاد پیدا می‌كرد و می‌رفت به جهنم، و هم زمان بابای خیلی شرش را هم مجازات كرد.

 

و این داستان بیش از سه ساعت طول می‌كشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 16:32  توسط حمید  | 

   معنای ده‌فرمان را شرح بده

 

 

این ده‌فرمان را موسی برای انسان‌‌‌‌ها گرفت تا آن‌ها دیگر دست به گناه نزنند. قبل از این ده‌فرمان یكی هم نبود، و آدم‌ نمی‌دانست حرف كی را گوش كند، هر كس كارش را بنابر فكر خودش انجام می‌داد‌ و همه‌جا یك آشوب بزرگی برپا‌بود.

 

اما بعد موسی آمد و خدا آن‌ها را به او داد با برقی روی صخره‌ و یك صدای دورگه.

 

خدا نه فرمان را برای بزرگتر‌ها داد و یكی را مخصوص بچه‌ها، یعنی این فرمان را: تو باید به پدر و مادر احترام بگذاری.

 

از فرمان شماره شش همیشه خنده‌ام می‌گیرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 15:16  توسط حمید  | 

 كدام‌یك از شخصیت‌های كتاب مقدس تو را بیشتر از همه تحتِ تاثیر قرار‌داد؟

 

موسی در یك سبدِ علفی یهودی به دنیا آمد و به خاطرِ نژادش روی رودخانه نیل رها شد.

 

دختر فرعون همان‌طور كه داشت با دوستانش توپ‌بازی می‌كرد، اولین نفری بود كه موسی را پیدا كرد كه روی آب می‌رفت. آن را ا زآب گرفت و پیش خودش نگاه داشت. موسی در دربار بزرگ شد، گرچه فكر‌می‌كرد كه پسرِ فرعون است ولی آدم‌حسابی بود و پزِ آدم‌كشی نمی‌‌داد. تا این‌كه یك‌روز معلوم‌شد كه او یهودی است، پسر اصلی فرعون فریاد زد: "من كه همیشه این را می‌گفتم!" و او را به بیابان فرستاد.

در بیابان گرسنگی و تشنگی به موسی فشار‌آورد، اما بیشتر تشنگی، به خاطر منافذ پوست، چون خورشید خیلی داغ بود، هزاربار داغ‌تر از لیكولا[1]. اما خدا رحمش كرد و كمك‌كرد تا از بیابان فرار‌كند و صدمتر بعد از پایان بیابان ازدواج‌كرد.

 

وقتی به مصر برگشت، یك ریش زیاده‌ازحد داشت و وقتی پسرِ اصلی فرعون او را دید با خشم قلمبه وحشتناكی گفت: "باز‌هم تو اینجایی؟" پس باز هم می فرستمت به بیابان !"

 

اما موسی به او محل‌نگذاشت و او را با هفت بلای مصر مجازات‌كرد.

 

وقتی بلای آخر نازل‌شد و پسر كوچكش مرد، فرعون یهودی‌ها را آزاد‌كرد و آن‌ها یك جشن بزرگِ رهایی راه‌انداختند، اما وقتی لبِ دریا رسیدند، خیلی غمگین‌شدند.

 

آن‌وقت موسی عصایش را بلند كرد و دریا به دو نیم شد، اما نه این‌كه یكی برای موسی و یكی برای مصری‌ها، هردو برای موسی بودند. و آن‌‌‌ها از میانش عبور‌كردند.

 

آخرهای سفر است كه موسی ده‌فرمان را می‌گیرد و ریشش باز هم درازتر و محتاج تر می‌شود.

 



1- آب گرم معدنی در منطقه كامپانین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 10:10  توسط حمید  | 

12-  درباره یكی از شخصیت‌های وصایای عهد عتیق بنویس.

 

 

شخصیتی كه برای من از همه دوست‌داشتنی‌تر است، سامسون است. سامسون را می‌شود در كاخ شاهی كاسرتا هم دید. درست وقتی وارد می‌شوی، پنج یا شش متر می‌روی و آن‌وقت دستِ چپ، سامسون است.

 

او خیلی قوی بود، این را در فیلم هم دیدم. همه‌ی زورش در موهایش بود، كه شبیه موهای گولیت[1] بودند، فقط بلندتر، و خدا آن را به او عطاكرده‌بود. فقط برای آن‌كه تصویری از آن بدهیم، تازه به‌دنیا آمده‌بود كه در‌جا دو تا مار را خفه كرد، و پوزه یك شیر را، كه می‌خواست او را بخورد، ازهم‌درید.

 

با استخوان فكِ یك خر، كه مثل چی توی هوا می‌چرخاند، در میان فیلیسترها[2] یك حمام خون راه‌انداخت و هیچ‌كس نتوانست او را مهار كند، این‌قدر عصبانی بود. اما در ماه سپتامبر یك زن بد‌طینت، دلیله، راز او را كشف‌كرد، شب‌هنگام موهای او را چید، و او شل‌و‌وِل شد، مثل شیفیلتور[3]. آن‌وقت یك زنجیر دور او بست و او را پیشِ شاه برد. شاه او را كور كردو به زندان انداخت.

 

فكر كردند كارِ سامسون دیگر تمام است، اما خیال كردند! در دورانی كه او در سیاه‌چال بود، موهایش باز بلند شد و زورش دوباره برگشت.

 

آن‌وقت دیگر احمقانه بود كه زندانی بماند. پله‌ها را چهارتایكی كرد و رفت بالا. حمله كرد طرف دوتا ستون و چنان فشار‌داد كه همه‌ی معبد روی هم خراب شد و اورشلیم هم به همین‌ترتیب. متاسفانه او هم، سامسون مرد، اما دست‌كم انتقامش را گرفت.

 



1- گولیت، فوتبالیست هلندی

2- از اقوام سامی ساكن فلسطین

3- غول اسباب‌بازی كه چسبناك و شل‌ووِل است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 12:5  توسط حمید  | 

 ایوب نمونه صبر و سرسپردگی به اراده خداوند است.

 

 

زندگی ایوبِ بیچاره یك‌دست بدشانسی بود. او ثروتمند بود، چند همسر و چند خر داشت، پسرها و شترها، گاوهای نر و گوسفندان. هیچ چیزش كم‌نبود.

 

او خوب هم بود، دست‌ودل‌باز و حرف‌گوش‌كن، وقتی یكی از همسر‌ها یا خرهایش می‌مرد، می‌گفت: "عیبی نداره."

 

آن‌وقت خدا او را آزمایش كرد. اوّل‌از‌همه كاری‌كرد كه همه‌ی برادرها و برادرزن‌ها و همه‌ی برادرزاده‌ها و خواهر‌زاده‌ها‌یش مردند، بعد همه‌ی همسرها و همه‌ی پسرها.

 

او با حیوان‌هایش تنها ماند. او هفت‌هزار گوسفند داشت، چهار‌هزار گاوِنر و سی‌هزار شتر، فقط پسرها و همسرها را كم‌داشت.

 

روزِ بعد خدا یك‌ضرب جانِ همه‌ی حیوان‌ها را گرفت و ایوب تنها ماند عین یك سگ. اما خدا هنوز رضایت نمی‌داد، بلكه همه‌ی بیماری‌های این دنیا را به جانش انداخت، طاعون، وبا، خوره، جرب، فیستول، شاید هم مجبور بود توی شیشه بشاشد.

 

با‌وجود همه‌ی این‌ها هیچ‌وقت، حتی برای شوخی هم، شكایت نمی‌كرد. آن‌وقت خدا كه دید او همه‌ی امتحان‌ها را قبول شده، همه‌ی پسرها و برادرها و همسرها و عمو و دایی‌ها و حتی همه‌ی شترها را دوباره زنده كرد.

و همه‌ی بیماری‌ها را از او گرفت و آن‌وقت یك صد‌سال دیگر هم او را زنده گذاشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:12  توسط حمید  | 

11-  برای تو حكم سلیمانی چه معنایی  دارد؟

 

 

حكم سلیمانی را خیلی خوب می‌شناسم، وخیلی حكم زیركانه‌ای است. یك وقتی دو تا زنِ عتیق بودند با فقط یك پسر. زنِ شماره یك می‌گفت این پسر مال من است، چشم‌ها، دماغ، دهان و غیره عینِ صورت او بودند. زنِ شماره دو می‌گفت كه او این پسر را یك‌شب با شكمِ خودش درست‌كرده و این‌كه خیلی مطمئن است.

 

و چون این كودك خیلی كوچك بود و نمی‌توانست به‌یادبیاورد چه كسی او را به‌دنیا آورده‌است، رفتند پیشِ سلیمان‌شاه .

 

سلیمان پرسید: "كی این بچه را می خواهد؟" و هر دو مادر یكی بازوی بچه را و دیگری پای او را كشیدند و جیغ‌زدند: "من! من!" و بچه از این كشیدن فریادش درآمد. آن‌وقت شاه بینِ آنها قرارگرفت و با یك شمشیر طوری نشان‌داد كه انگار می‌خواهد بچه را به دونیم كند و گفت: "یك تكه را می‌دهم به این مامان و تكه دیگر را می‌دهم به آن یكی مامان." اما نه‌این‌كه واقعا بخواهد دونیم كند، هر‌چه باشد كیكِ كریسمس كه نبود.

 

آن‌‌وقت مامان واقعی فریاد‌زد: "نه! نه! بچه من را تكه‌تكه نكن! من می‌بخشمش به این زن، مهم این است كه كامل بماند!"

 

و همین‌كه شاه دید یكی گریه‌می‌كند و آن دیگری عینِ خیالش هم نیست، فهمید كه بچه واقعا مالِ كیست و آن را به او داد و نه‌مادری رفت به زندان یا خودش را دار‌زد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 21:39  توسط حمید  | 

 چرا سودوم و غمورا نابود‌ شدند؟

 

 

سودوم و غمورا دو شهر بسیار نزدیك به‌هم در وصایای عهد عتیق بودند و در همه‌ی دنیا به خاطر كثافت‌كاری‌هایشان معروف. آن‌ها همیشه با‌هم شرط می‌بستند كه كی حال‌به‌هم‌زن‌ترین كارها را از خودش در‌می‌آورد.

 

در سودوم و غمورا مردها با مردها و زن‌ها با زن‌ها، بچه‌ها، چیز‌می‌كردند و قرعه‌كشی می‌كردند كه كی باید به راهبه‌ها تجاوز كند. آن‌ها شهر‌های ایدز و مواد مخدر بودند، پیرمردها دنبال زن‌ها می‌افتادند و در كلیسا همه آروغ می‌زدند.

 

فقط یك‌نفر خوب و مهربان بود، یك بابایی به نام لوط، می‌شد گفت كه او اصلا رابطه جنسی نداشته و خیلی آدم حسابی بوده‌است.

 

یك‌روز با دو نفر از ارواح خوب برخورد‌كرد كه به او گفتند: "ای لوط خودت را نجات بده!"

آنوقت او خانواده خود را برداشت و از سودوم و غمورا فرار كرد. و درست همان لحظه خدا باران آتشی بر سر آن دو شهر بارید و به این‌شكل همه بچه‌بازها مردند، همه‌ی جنده‌ها سوختند و زلزله همه‌ی آن خوكدانی را بر سر آن بی‌شرف‌ها خراب كرد.

 

لوط و خانواده‌اش توانستند خود را نجات بدهند اما این ماچه‌خر، زن لوط، سرش را برگرداند كه ماجرا را ببیند كه تبدیل شد به ستونی از نمكِ زبر یا نرم.

 

این داستان به ما یادمی‌دهد كه حتی سیل (نوح) هم فایده‌ای نداشته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 17:6  توسط حمید  | 

  ماجرای قربانی‌كردن اسحاق را تعریف كن

 

 

یك وقتی مرد بسیار پیری بود، ابراهیم، كه پسر كوچكی داشت، اسحاق، و بین آنها خدا بود.

 

روزی خدا گفت: "ابراهیم، پسرت را بردار و ببر به كوه، محكم ببندش و او را بكش، اگر من را دوست داری، باید این كار را برایم بكنی."

ابراهیم نمی‌خواست پسرش را بكشد، اما مجبور بود.

 

همین‌طور كه می‌رفتند، اسحاق نمی‌دانست كه او كشته شده‌بود و همین‌كه به كوه رسیدند و ابراهیم آتشی درست كرد، اسحاق از او پرسید، این بره‌چی یا بزكی كه می‌خواهی كباب‌كنی، كجاست؟ و ابراهیم گفت: "راستش را بگویم، تو هستی."

 

آنوقت اسحاق را به یك چوب بست و چاقو را بالا برد. در همان لحظه فرشته‌ای ظاهر‌شد و دست ابراهیم را محكم‌گرفت. فرشته به او گفت: "ما دیدیم كه تو نافرمان نشدی، خوب‌كاری كردی! حالا كافی است. امروز دیگر پسرت را نمی كشی."

و ابراهیم و اسحاق برگشتند به ده.

 

اما این داستان این‌قدر مسخره است كه من فكر‌می‌كنم آن را ساخته‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 14:9  توسط حمید  | 

امروز می‌خواهم درباره داوود و جلیات بنویسم

 

 

داوود پسرِی خوب و حرف‌شنو بود با قدِ متوسط، جلیات یك غولِ بدِ گستاخی بود، به بزرگی پولی‌فم[1] اما با دو چشم و دو ابرو.

 

جلیات آدم‌های خوب را مثل مورچه له‌می‌كرد، هیچ كس پسِ او بر‌نمی‌آمد، حتی رامبو

تیپایی می‌زد و تو‌گوشی، و اگر كسی را یك كمی نیشگون می‌گرفت، له‌‌شده‌بود. وقتی عطسه‌می‌كرد، همه‌ی فیلیسه‌ها، پرتاب می‌شدند. آن‌وقت او دشمنِ شماره یك اسرائیلی‌ها بود. درآن زمان‌ها هیچ‌كس نمی‌توانست او را بكشد، چون هفت‌تیر و تفنگ و اشعه‌لیزر نبود. اگر آن‌وقت‌ها شوالیه‌های علم‌حلقه[2] وجود داشتند، البته نشانش می دادند.

 

سرانجام یهودی‌ها خسته‌شدند و داوود را خبر‌كردند، او می‌توانست این‌قدر خوب نشانه بگیرد كه باوركردنی نیست و داوود چهار پنج سنگِ سرتیز برداشت، كرد توی كیسه و راه افتاد. وقتی با جلیات رو‌به‌رو شد، حتی به‌هم سلام هم نكردند، اینقدر از هم متنفر بودند، و وقتی جلیات شنید كه داوود می‌خواهد با او بجنگد، خندید و قول داد كه او را له‌ولورده كند.

 

داوود به او اعتماد نكرد، یك سنگ توی فلاخن گذاشت، آن را چرخاند و چرخاند و به طرفش پرتاب كرد. سنگ درست خورد وسط پیشانی جلیات و آنر ا مثل یك هندوانه سرخ جر‌داد.

 

همین‌كه روی زمین افتاد، داوود با ضربه شمشیر كله‌اش را قطع‌كرد و داد یك عكس انداختند از خودش با آن كله بریده در دست.



1-  پولی‌فم غول یك چشم، از افسانه‌های هومر

 2-  فیگورهای اسباب‌بازی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 13:48  توسط حمید  | 

 

 درباره یونس پیغمبر بنویس

 

آن آخرهای وصایای عهد عتیق، خدا از آسمان، پایین را نگاه كرد و به مردی به نام یونس چنین گفت: "ای یونس، تو باید همین حالا راه بیفتی طرف نینوا، باید مجازات شود. این نینوا  خودِ سودوم و غمورا است، حالا گیرم یك‌كم كثافت‌كاری كمتری بكند. به نینوا بگو، اگر نمی‌خواهد كارش به آن‌جا بكشد، باید قسم بخورد كه از آن پشیمان است.

 

یونس جواب داد: "باشه، الآن می‌روم به آنجا"، اما هنوز خدا رویش را برنگردانده بود كه یونس به راهِ دیگری رفت، مستقیم رفت طرف بندر كارتاگو، سوارِ كشتی‌یی كه به راهِ دوری می‌رفت.

 

او هم درست مثل قابیل فكركرد خدا او را نمی‌بیند، اما خدا همه چیز را می‌بیند، حتی چیزی را كه نیست. برای مثال خدا حتی قبل از این‌كه زمین را بیافریند می‌دانست كه من یك انشا درباره یونس می‌نویسم و این‌كه چه نمره‌ای می‌گیرم.

 

همین كه خدا دید كه یونس حرفش را گوش نمی‌كند، عصبانی شد و برای این‌كه او را به خاطر زرنگی‌اش مجازات كند، یك طوفان وحشتناكی نازل كرد. كشتی میان اقیانوس این‌ور و آن‌ور می‌رفت و ملوانان وحشت‌زده فهمیدند كه یونس مقصر است و او را به دریا انداختند.

 

همین‌كه یونس درآب افتاد، فوراً از همه چیز پشیمان شد، اما در همان لحظه یك نهنگ عظیم آمد و او را قورت داد، مثل داستان پینو‌كیو.

 

یونس در شكم نهنگ نمی‌دانست چه‌كار كند، او سه‌روز و سه‌شب دعا‌می‌كرد و سرانجام خدا به او رحم‌كرد و نهنگ او  را به بیرون تف‌كرد.

روز بعد، یونس دست‌و‌‌صورتش را شست و رفت به نینوا تا او را مجازات كند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:33  توسط حمید  | 

   داستان نوح را تعریف كن.

 

 

در زمان نوح، آدمها ششصد، هفتصد سال، همچنین هشتصد‌و‌بیست سال زندگی می‌كردند. بعضی پدربزرگ‌مادربزرگ‌ها حتی تا هزار سال هم می‌رسیدند.

 

اما چون خیی بیشتر از ما زندگی می‌كردند، دست به گناهان خیلی بیشتری می‌زدند، و روی زمینِ آنوقت‌ها حتی از روی زمینِ حالا هم بدتر بود.

 

این بود كه خدا یك روزی خسته شد و تصمیم‌گرفت آدم‌ها و جانوران را تنبیه‌كند. رفت پیش نوح و رودررو به او گفت: "نوح، تو تنها آدم شریف روی زمین هستی، بقیه نافرمان هستند، و من هیچ چاره‌ای ندارم مگر این‌كه آن‌ها را تنبیه كنم. یك كشتی بساز و همه‌ی جانورانی را كه با آن‌ها سروكار داری بكن تویش. من هم در این فاصله سیل را یك درجه می‌فرستم پایین. به درجه دوم كه رسید یك كبوتر بفرست بیرون تا ببینی اوضاع چه جوری است. اگر خشك برگشت، معنیش این است كه می‌توانید بیرون‌بیایید، اگر خیس برگشت، هنوز زود است.

 

نوح هیچ‌وقت تا آن‌موقع كشتی نساخته بود و از كسی هم نمی‌توانست بپرسد،  چون رازش بیرون می‌افتاد، و هركسی برای چیز خودش یك كشتی می‌ساخت و سیل دیگر هیچ فایده‌ای نداشت.

 

اما بعد به‌هر‌حال موفق‌شد، او آن را به شكل یك كلاه بنایی ساخت و همه‌ی جانوران مهربان را در آن كرد. وقتی سیل خشك شد، نوح دروازه بزرگ را باز كرد و رفت تا یك شهر جدید برپاكند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:22  توسط حمید  | 

4-     داستان آفرینش جهان را تعریف كن

 

چهار

 

چون مسیح او را از بهشت رانده بود، حوا از زورِ عصبانیت یك قاتل زایید و اسمش را گذاشت قابیل.

 

 

 

5-     یكی از داستان‌های انجیل را تعریف كن كه تو را خیلی تحت تاثیر گذاشته است.

 

 

هابیل، قبل از آن‌كه قابیل او را بكشد، یك برج عظیم ساخت، چون می‌خواست آسمان را به مبارزه بخواند و آن را با نوك برج لمس كند و اصلا نمی‌فهمید كه آدم هیچ‌وقت نمی‌تواند آسمان را لمس كند.

 

او برج را طبقه‌طبقه ساخت، مثل وقتی‌كه آدم لیوان‌های پلاستیكی را یكی‌یكی توی هم می‌كند.

 

برج بالامی‌رفت و بالامی‌رفت و به آخر نمی‌رسید و آن‌وقت خدا برای تنبیه‌كردن هابیل،  چون می‌خواست آن‌ بالا به او دست‌پیداكند، اروپا را خلق كرد و همه‌ی زبان‌ها را قاطی‌پاطی كرد. كسی كه آلمانی حرف‌می‌زد حالا باید اسپانیایی صحبت‌كند، كسی كه اسپانیایی حرف‌می‌زد، فرانسوی، و این كار را با همه كرد.

 

سرانجام برج خراب شد . آجرها روی زمین پخش شدند و چون ناپل خودش همین‌جوری هم پر از بدوبی‌راه و چرت‌و‌پرت است، به درگاه خدا دعا می‌كنم: " ای پدر ما كه در آسمان‌هایی، لطفی بكن: این لهجه ما را دیگر قاطی‌پاطی نكن."

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:16  توسط حمید  | 

داستان آفرینش جهان را تعریف كن

 

سه

 

خدا اول آسمان را تولید كرد، خورشید، ابرها، ستارگان، زمین، دریا، جانوران، و آنوقت یكهو انسان به فكرش رسید. و به آن مرد چنین گفت، من تو را آدم می‌نامم و دنده‌ات، آن را حوا می‌نامم. شماها مرد و زنید.

 

آدم و حوا یك زوج خیلی قشنگی بودند اما در مورد بچه هایشان بدشانسی آوردند. از آن دو، كه پیدا كردند، یكی‌شان قاتل شد و دیگری مرده.

 

اسمشان قابیل و هابیل بود. قابیل و هابیل بچه‌های خوبی بودند، اما با گذشت سالها خیلی تغییر كردند. آنها با‌هم شرط بستند كه خدا كدام‌شان را بیشتر می‌پسندد و هابیل همیشه می برد. آنوقت قابیل كه به هابیل حسادت داشت، او را كشت و او را توی غاری در بهشت مخفی كرد. اما خدا كه او را دقیقا دیده بود، سرش فریاد كشید و او را پیش همه بی‌ریخت كرد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:14  توسط حمید  | 

 داستان آفرینش جهان را تعریف كن

 

دو

 

وقتی دنده‌اش خواب رفت، آدم حوا را زایید.

آدم و احوا همیشه در بهشت زندگی می‌كردند، حتی وسط هفته هم. آنها خیلی خوشبخت بودند. همیشه می‌خندیدند، عین آلبانو و رومینا پاوِر.

 

آدم و احوا به فرمان خدا گوش نكردند كه گفته بود سیب نخورید، و به این‌خاطر خدا آنها را از بهشت راند، و گفت: " اول از همه هردو شما را می‌رانم، دوم این‌كه شما‌ها خواهید مرد. و تو ای حوا دو پسر دو‌قلو به دنیا می‌آوری كه خیلی فرق می كنند در شخصیت."

 

هابیل پسرِ خیلی خوبی بود، خیلی امروزی، قابیل نه، عین خوك بود و بی‌شرف. وقتی این پسرها به دنیا آمدند، حوا به آنها گفت: "حالا باید با رنج بسیار روی زمین كار كنید، چون شما هم یك‌كم گناه كبیره دارید."

 

هابیل گوسفند به چرا می برد. قابیل كار دهقانی می‌كرد. اما خدا هدایای هابیل را بیشتر پسندید، و این دو برادر همیشه مثل سگ‌و‌گدا توی سر هم می زدند.

 

یك روز قابیل یك چوب برداشت و بدجوری زد توی سر هابیل. و هابیل مرد.

این اولین قتل جهان سوم است، بعدها كلی قتل دیگر هم اضافه شد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:11  توسط حمید  | 

وصایای عهد عتیق

 

 

  

 

 داستان آفرینش جهان را تعریف كن

 

یك

 

خدا خلق جهان را در هفت روز آفرید، برابر یك هفته. اول از همه ماهی‌ها را درست كرد، بعد آسمان را آفرید، زمین، حیوان‌های پرنده، دریا، گونه‌های حیوانی، ستاره‌ها، و انسان را طبق الگوی خودش. اولین انسانِ ماقبلِ تاریخ را آدم نامید، و بعد از او پرسید آیا خوشبخت است كه او را در بهشتِ زمینی جای داده است و آیا كم و كسری ندارد، آدم گفت، نه، نه، اینجور كه خوشبختم، وضعم خیلی خوب است. اما خدا برایش زن را آفرید.

 

نام زن حوا بود. چون موهای بسیار بلندی داشت. خدا فریاد زد: " شما‌ها می‌تونید همه‌ی میوه‌های درختان را بخورید، گلابی، انگور، گیلاس، خربزه، به غیر از سیب. اگر سیب بخورید، گناه كبیره است."

 

یك روز مار حوا را گول زد و به او گفت: " اگر این سیب را بخوری از مسیح هم بزرگ‌تر می شوی. اینطور شد كه حوا آن را خورد و وقتی آدم به خانه آمد، یك تكه هم به او داد. وقتی خدا آن را دید، خشمگین شد و فریاد زد: "ای حوا پسرانت قابیل و هابیل را با درد به دنیا خواهی آورد و از حالا به بعد همه‌تان با عرق تن آشنا خواهید شد."

 

و حوا به راستی عرق‌ریزان زایید.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:29  توسط حمید  |