تبليغاتX
خدا ما را مجانی آفرید

خدا ما را مجانی آفرید

نگاه کودکان جنوب ایتالیا به آموزه ها و اسطوره های مذهبی

درباره‌ي مراسم ازدواج چه مي‌داني؟

 

ازدواج رسم بسيار بسيار مهمي است، چون نشانه‌ي اين است كه انسان خيلي جدي‌تر از حيوانات است.

خب حيوانات غذا مي‌‌خورند، مي‌آشامند، مي‌خوابند، اما هرگز ازدواج نمي‌كنند.خانواده‌ي آن‌ها، درست و حسابي خانواده نيست، بي‌خيال همه چيزند. براي مثال، يك شير بلافاصله پس از تولد بلند مي‌شود و همين‌طوري مي‌دود توي جنگل و حواسش جمع كارهاي خودش است و هيچ‌يك از اعضاي خانواده جلويش را نمي‌گيرند يا سرش داد نمي‌زنند. اما در مقابل، يك بچه‌ي آدم قبل از اين‌كه بدود به كمك پدر‌ و مادر نياز دارد، وگرنه هميشه درازكش افتاده است. به اين‌خاطر بود كه عيسي ازدواج را اختراع كرد.

بعضي مردها عاشق مردهاي ديگر مي‌شوند، گرچه نمي‌توانند با هم ازدواج كنند. به آن‌ها مي‌گويند "هموسكسوئل".

 خيلي از جوانان فوري ازدواج مي كنند چون بچه مي‌خواهند، اگر يكي دو تا پيدا كنند، خوشبختند. اگر پنچ شش‌تا پيدا كنند، با هم دعوا مي‌كنند كه (تقصير) كي بوده است.

اگر در خانواده جنگ و دعوا نباشد، پسرشان هم مي‌خواهد زود ازدواج كند، ولي اگر هر روز جنگ و دعوا باشد، آن‌وقت چطور مي‌شود؟

عروسي لوسيا كه بود، بابام را مجبور كردند نقش شاهد را بازي كند، براي خريدن دوتا حلقه طلا به خاك سياه نشست.

من قصد جدي دارم كه زود ازدواج كنم، فقط دلم مي‌خواهد كه اهل محله خبردار نشوند.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:20  توسط حمید  | 

 اولين عشاي ربانيت را انجام داده‌اي؟

درباره‌ي ابن مراسم بسيار زيبا بنويس.

 

اولين عشاي ربانيم را انجام داده‌ام، اما اگر راستش را بگويم، فقط از قسمت ميانيش خوشم آمد، نه از قبلش و نه از بعدش. فقط از عشاي رباني.

قبل از عشاي رباني، فرمان‌ها هستند و درس ديني و تمرين براي كليسا. كمي براي بچه‌ها زياد است !

اين دوشيزه خانم جمعيت كاتوليكي كه به ما درس مي‌دهد، كوتاه‌قد است و خيلي نچسب، به اين خاطر هيچ‌كس تا حالا به او تجاوز نكرده است.

حتي يك‌بار من را به گريه انداخت.

پدر جياسينتو با ما مهربان است، اما وردستش نه. فقط چون ناقوس‌ها را مي‌زند، فكر مي‌كند اندرئوتي است و خيلي دلم مي‌خواهد به او بگويم: " دون لوئيجي، شما عددي نيستيد !"

براي من زيباترين قسمتش عشاي رباني بود، وقتي كه عيسي به قلب من وارد شد. در آن لحظه همه‌ي آدم‌ها را دوست مي‌داشتم (به غير از لوئيجي).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 18:23  توسط حمید  | 

درباره مراسم اعتراف و دعاي عشاي رباني چه مي‌داني؟

 

 زنان به قطع بيشتر از مردان گناه مي‌كنند، وگرنه چرا براي اعتراف مي‌روند پشت سوراخ‌ها؟ خب براي اين‌كه كسي از گناهانشان خبر نشود.

اعتراف گناهان كبيره و گناهان همين‌جوري ما را مي‌شويد و ما را مثل يك فرشته پاك مي‌كند. اگر ما يك دقيقه بعد از اعتراف بميريم، يك راست مي رويم به يهشت. اگر موقع اعتراف بميريم، به برزخ مي‌رويم.

دانته آليگري* تنها كسي است كه بدون اعتراف، در همه‌ي اين سه جا بوده است.

در نانك مقدس خدا هست، كه خود را خيلي كوچك مي‌كند كه تويش برود و وقتي نانك مقدس را بشكنيم از ان خون سان‌ جننارو بيرون مي‌آيد.

گاهي همه گناهانم را به دون چيرينو نمي‌گويم، اما در عوض هر روز به مدرسه مي‌روم، حتي وقتي باران ببارد.



* - كمدي الهي دانته: دوزخ، برزخ، بهشت (م)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 21:15  توسط حمید  | 

" مراسم مذهبي و اعياد ديني "

 

 

47- در مورد غسل تعميد چه مي‌داني؟

 

 

امروزه همه‌ي پدر و مادرها فكر مي كنند كه فقط كافي است بچه را ببرند براي غسل تعميد، آن‌وقت ديگر نجات يافته است و مي‌رود به بهشت.

اما من، اگر اجازه بدهيد بگويم، فكر مي كنم غسل تعميد به هيچ دردي نمي‌خورد، فقط براي اين است كه يك اسمي روي بچه بگذارند.

براي مثال، هيتلر فقط به اين خاطر كه غسل تعميد داده شده است، به هيچ وجه به بهشت نمي‌رود. حتي اگر در شكم مادرش هم مرده بود، مي‌رفت به جهنم. چون خدا كه از آينده خبر دارد، مي‌دانست كه او چه بدي‌هايي خواهد كرد.

يا دزد روي صليب را، عيسي او را به بهشت فرستاد، با اين‌كه غسل تعميد هم داده نشده بود.

اما من با اين‌حال بچه‌هايم را غسل تعميد مي‌دهم، چون خدا را چه ديدي.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 15:24  توسط حمید  | 

                              امروز مي خواهم درباره ي مادونا (مريم) صحبت كنم.

وقتي از ناپل ميرفتيم، مادونا چهره اي سفيد داشت، وقتي به لورتو رسيديم، سياه شده بود.

در مونته ورجين ميگويند كه آنها لازمترين مادونا را دارند، در كارمينه، كه آن مادونا را دارند، در مادونا دلآركو، كه آن مادونا را دارند، هر كس به شدت پز ميدهد كه مهمترينش را دارد.

اما من ميدانم كه مادوناي اصلي چه شكلي است: رنگش سفيد است، يك رداي آبي دارد و مادر مسيح است، بقيه شان بيخودي اند.

مادونا با يوسف قديس ازدواج كرده بود كه در روز 19 مارس متولد شده ، روز پدر، و  به واقع  پدر عيسي شده است.

اين روزها يك خواننده ای هست كه اسم خودش را مادونا گذاشته و اصلاً خجالت نمي كشد نام مادوناي حقيقي را روي خودش بگذارد !

اگر من باكره مقدس بودم، براي او مادر نمي شدم، آنطور كه براي همه ي ديگران هستم، بلكه برايش نه مادري مي شدم، مثل دختر خاكسترنشين.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 13:23  توسط حمید  | 

پاپ يوهانس بيست و سوم به زودي تقديس مي‌شود...

 

مامان‌بزرگم پاپ يوهانس را خيلي دوست دارد، اما براي ما در مدرسه فقط يك خلاصه مختصر خوانده‌اند و واقعاً براي قضاوت كردن خيلي كم است. وقتي مامان‌بزرگ كه اين‌قدر سخت‌گير است بگويد، بايد خيلي خوب بوده باشد، اما براي يك پاپ هم تقديس شدن كار خيلي ساده‌اي است، همان‌جور كه براي يك سرهنگ، ژنرال شدن. اين شغل اوست.

من يك عالم آدم ديگر مي شناسم كه مي‌شد تقديسشان كنم. مثلا توتو  كه اين‌قدر آدم را مي‌خنداند و بچه‌هاي ناشاد را شاد مي كند. و بعد ثروتش را به فقراي محله‌ي سانيتا بخشيد و حتي برايشان يك سراي سگ‌ها درست كرد.

بعد مارادونا است. اگر مارادونا مواد نمي‌كشيد و در جام‌جهاني نمي‌گفت بيا از كونم بخور، و اگر روي كله‌ي زنش شاخ نمي‌گذاشت  و هر روز تمرين مي‌كرد، مي‌شد يك قديس باشد.

چون اين‌قدر براي فقرا كار كرد: او بيست بازي كاملاً مجاني كرد، بيش از هزار تا چك خالي امضا كرد و بيش از همه معلولين روي سكوها را خوشحال كرد. وقتي يك گل مي‌زد، معلولين توي صندلي‌هاي چرخ‌دارشان پاهايشان را مي‌جنبانيدند و يك لحظه فكر مي‌كردند دارند روي چمن مي‌دوند. و اين تقريباً مثل يك معجزه است.

حالا از دن ريبولدي كه بگذريم ... دون ريبولدي هيچ‌وقت پاپ نشد، چون مي‌داند كه اگر از ناپل برود، ديگر هيچ‌كس نيست كه از آن دفاع كند.

در مقابل حتي يك بار هم از زازو و گوتولو نترسيد. بله، او حتي يك روز به زندان رفت تا از گوتولو اعتراف بگيرد و حتي برايش عشاي رباني به‌جا آورد. اگر گوتولو مي‌‌خواست مي‌توانست او را خفه كند، چون در زندان او رئيس است، او دستش را بوسيد و از آن‌وقت به بعد يك‌كم كمتر شر شد. اميدوارم كه دون ريبولدي به زودي بميرد و آن‌وقت فوراً تقديس مي‌شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 19:0  توسط حمید  | 

                                                                 درباره ي برنادت سوبريوس بنويس

 

قببل ازاينكه برنادت با دوستانش به جنگل لرد[1] برود، هنوز كسي باردار پاك را نديده بود. همانطور كه دخترها مشغول جمع‌آوري چوب بودند با هم از اين‌جا آن‌جا گپ مي‌زدند، فقط برنادت ساكت بود و بعد يك‌هو بي‌آن‌كه حتي خداحافظي كند، رفت. شايد چيز خاص و عجيبي در خودش حس كرده بود.

باد شديدي از پشت او را به غاري راند، جايي كه ناگهان بانوي بسيار زيبا و متشخصي را ديد. او بلندقد بود و لباسي به رنگ سفيد و آبي آسماني پوشيده بود و تاجي به سر داشت از ستاره‌هاي زرد. در دست راست يك تسبيح داشت، در دست چپ هيچي، همين‌طور آويزان بود. آن بانو نگفت كه مادونا است، بلكه همان‌موقع ناپديد شد.

برنادت اولش هيچ چيز نفهميد، چون دختر آسيابان بود، بعد كم‌كم شك برش داشت. وقتي ماجرا را براي پدر‌ و مادرش تعريف كرد، بدو‌بيراه بارش كردند و گفتند كه اين قضيه مادونا فقط بهانه است براي در‌رفتن از مدرسه. اما او باز به آن بيشه رفت و بارها آن بانو را ديد.

سرانجام روزي آن بانو به او گفت: "بر روي اين صخره‌ها كليسايي بنا كن و با دستان خودت اين زمين را بكن. آب معجزه‌آسايي از آن بيرون خواهد آمد، آب لرد. بعد همه‌ي بيماران روستا را خبر كن، حتي كدخدا را، من باردار پاكم."

برنادت دويد به ده و به همه گفت. اما هيچ‌كس باور نكرد، گفتند كه خيالات است. فقط بيماران به آن‌جا رفتند و بيش از هزار نفر بودند. كورها آب را به چشم‌شان زدند، كرها به گوش‌شان، ديوانه‌ها شايد سرشان را با آن شستند. و مادونا همه‌شان را رهايي بخشيد، فقط كدخدا مقاومت كرد و همچنان حاضر به قبول آن نبود و آن‌وقت به فرمان خدا خورشيد بزرگ و بزرگ‌تر شد و همه فرار كردند، و خورشيد مي‌خواست به دنبال كدخدا برود. و در اين لحظه همه شفا يافتند و كدخدا هم شفا يافت، گرچه هيچيش نبود.



1 - خداوند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 10:39  توسط حمید  | 

 درباره‌ی ماریا گورتی بنویس.

 

 

برای مریم مقدسِ گورتی خیلی دلم می سوزد. زندگی غم‌انگیز او تماماً یک داستان غم‌انگیز است. مریم گورتی یک دختر کوچک، قشنگ و سربه‌راهی بود، او هیچ‌وقت جیغ نمی‌کشید و خجالتی بود، یعنی واقعاً به طرز عجیبی خجالتی بود. قدیم‌ها مثل امروز نبود که دخترها خجالت نکشند نازشان را نشان بدهند (بیش از همه کوکارینی)، قدیم‌ها جور دیگر بود.

ماریا گورتی توی ده زندگی می‌کرد و از یک خانواده‌ی دربه‌در بود،‌اما هیچ‌وقت شکایت نمی‌کرد، او هیچ‌وقت مثل ما دخترهای شهری کلمه "گه" را نمی‌گفت.

در یک روز بد اتفاق افتاد که یک مرد، یک جوانکی از لاتیوم، به طرف او پرید تا به او تجاوز کند، تجاوز یعنی با زور به بچه‌ها دست‌زدن. و هر چه ماریا گورتی گریه می‌کرد این بیشرف بیشتر می‌خواست به او تجاوز کند. اما موفق نمی شد، چون ماریا گورتی هی ورجه‌ورجه می‌کرد.

شاید فقط برای بعضی چیزها به او تجاوز شد. وقتی مرد دید که از او چیز زیادی نمی‌ماسد، آن‌وقت به او خنجر زد.

ماریا گورتی را به ‍بیمارستان نتتونو بردند، اما یادم می‌آید که حتی عمه‌ی من هم آن‌جا مرد. و واقعاً او هم مرد.

 اما قبل از مرگ آن مردک کثافت را بخشید، که سرانجام پشیمان گشت و راهب شد.

خب به همین راحتی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:23  توسط حمید  | 

 

 سان‌گننارو در ناپل است، درباره‌ی این شخصیت معروف چه می دانی؟

 

سان‌گننارو در ناپل به دنیا آمد،در حوالی بنونت. سان‌گننارو از همان بچگی از پدر و مادرش حرف‌شنوی داشت و چنان سربه‌راه بود که سرانجام او را قدیس نامیدند.

او یک کلاه بر سر داشت.

سان‌گننارو با نرو سر سازش نداشت و وقتی نرو روم را آتش زد، گناهش را انداخت گردن مسیحی‌ها.

روز بعدش سرِ سان‌گننارو  را بریدند و گذاشتند کنار، خونش را توی یک آمپول کوچولو قطره قطره جمع کردند تا بشود بوسیدش.

جشن سان‌گننارو در ناپل است. من با همه‌ی خانواده‌ام به آن‌جا می‌رویم تا جشن را ببینیم و خون مربوط به گنجینه‌ی سان‌گننارو را ببوسیم.

اما یک بار، یا توی کلیسا یا بیرون آن، کیف مادرم را زدند؛ و پدرم اخلاقش گه‌مرغی شد و گفت: " سان‌گننارو! این یعنی جای تشکرت بود که به دیدنت آمدیم؟"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 19:53  توسط حمید  | 

کدام یک از قدیسین را بیشتر دوست داری و چرا؟  (سه)

 

 واژه "تعمید" واژه بسیار معروفی است که در همه‌ی زبان‌های دنیا به آن "تعمید" می گویند، چون از اسم یوحنا‌ی تعمیدگر آمده است.

یوحنا‌ی تعمیدگر در بیابان کار می ‌کرد، او گناه‌کاران را تعمید می‌داد و آن‌ها را با روح‌القدس می‌شست. لباس‌هایش وصله پینه داشت و چهل روز در ماه روزه می‌گرفت.

او رودی به نام "اردن" را تعمید داد و تنهای تنها توی بیابان فریاد می کشید، فقط وقتی باد می‌وزید یا پژواک بود، یک کمی‌ش را می شد فهمید، اما به ندرت. به این خاطر هیچ‌وقت نخواهیم فهمید چرا اینقدر فریاد می‌کشید.

وقتی او به عیسی برخورد، چیزی نمانده بود از شدت هیجان غش کند، اما عیسی او را با چشمان آبیش نگاه کرد و نفسش دوباره چاق شد.

اما متاسفانه در آن زمان یک شاه بدجنسی بود به نام هرودوس عتیقه. هرودوس عتیقه داد یوحنا را گرفتند و به زندان انداختند تا به زنش که زیر بار تعمید نمی‌رفت، لطفی کند. آن‌وقت رقاصه‌ای به نام سالومه پیدا شد که برایش رقصید و برای پاداش از او سر یوحنا را خواست. هرودوس اولش نمی‌‌خواست سر را به او بدهد، از ترس، چون خوابش را می‌دید، بعد سالومه او را راضی کرد.

سر را گذاشتند توی یک طشت طلا، تنش را گذاشتند همان‌جا توی زندان بماند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 19:22  توسط حمید  | 

 کدام یک از قدیسین را بیشتر دوست داری و چرا؟   (دو)

 

می دانم که حالا باید اسم  سان‌جننارو  یا سان‌آگریپینو را بنویسم.  چون آن‌ها در ناپل یا آرزانو به دنیا آمده‌اند. اما من هم در آرزانو به دنیا آمده‌ام، خب که چی؟ یعنی روکو در ناپل به دنیا نیامده یا مثلا یک طرفدار تیم اینتر؟

من از آنتونیوس قدیس پادوا خوشم می‌آید، البته اگر اجازه بدید. او در لیسبون به نام فرناندو به دنیا آمد، بعد به پادوا آمد و آن‌ها او را به نام آنتونیوس قدیس نامیدند. او از قدیسین فوق‌العاده معجزه‌گر بود و بعد از خدا و عیسی و مادر خدا (مریم) و روح‌القدس بلافاصله اوست.

اگر وسوو در پادوا بود، آنتونیوس قدیس می‌توانست آن را هم ا زمیان ببرد، باورتان نمی‌شود؟

به این خاطر از آنتونیوس قدیس بیشتر از همه خوشم می‌آید، چون او موهبت طی‌الارض داشت، یعنی می‌توانست در همان لحظه که در پادوا است، در آرزانو هم باشد، یا حتی در یک جای سوم هم قرار ملاقات بگذارد. و بیش از همه به این خاطر که می توانست در یک روز سیزده بار طلب آمرزش کند و قدیسین دیگر تنها یک‌ بار. من همه این‌ها را طلب نمی‌کنم، اما خیلی دلم می‌خواهد:

-          (از این مدرسه) منتقل شوم.

-          در بخت‌آزمایی شش تا عدد درست بزنم.

-          در پادوا زندگی کنم.

-          نعش امبرتو بوسی را ببینم.

-          ناپل را از جرم و جنایت پاک کنم.

-          همه‌ی فیلم‌های توتو را بخرم.

-          برای پدرم یک ماشین فراری بخرم.

-          خواهرم روزتا را شوهر بدهم.

-          کاری کنم که ناپولی قهرمان شود.

-          مستقیم بروم به بهشت، بی آن‌که قبلش مرا در تابوت بگذارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 19:6  توسط حمید  | 

 کدام یک از قدیسین را بیشتر دوست داری و چرا؟  (یک)

امروز می توانیم به کلیساها رفت‌و‌آمد کنیم که یک شکوه است، اما در زمان رومی ها اجازه کلیساساختن نبود و وقتی یک رومی می‌دید که یک آرشیتکت(معمار) حتی یک انباری کلیسا طراحی کرده است، فوری او را تعقیب می‌کرد.

رومی‌ها مسیحی‌ها را با تعصب زیاد تعقیب می‌کردند، اما اول صبر کردند تا مسیح مرد، چون از معجزات او می‌ترسیدند.

این تعقیبات را تیبریوس شروع کرد و مسیحی‌ها را روی منقل می‌انداخت و مثل خوک کباب می‌کرد.

بعد نوبت کالیگولا  و نرو رسید. کالیگولا دیوانه و احمق بود، نرو فقط دیوانه بود، اما هر دو مسیحی‌ها را دستگیر می‌کردند.

مسیحی‌ها از ترس این قیصرها توی غارهای زیرزمینی پنهان می‌شدند، جایی که آن‌وقت کلیساهایشان بود، آنجا دعا می‌خواندند، اعتراف می‌کردند، غسل تعمید انجام می‌دادند، اما در زیرزمین و بدون ناقوس. اگر آن‌جا ناقوس بود و برای جمع‌کردن مردم می‌زدند، تعقیب‌کنندگان هم می‌آمدند.

سباستیان قدیس اولش رومی بود. او یک سرباز بسیار زیبا و بسیار نیرومندی بود با موهای بلند و صاف و هیکلی ترکه‌ای. او سرباز محبوب دیوکلتیان بود، یک قیصر دیوانه‌ی رومی دیگر که از همه مسیحیان متنفر بود.

سباستیان قدیس روزی به مسیحیت گروید و دیوکلتیان در همان لحظه او را محکوم کرد. دست و پای او را به درخت بستند و به طرفش تیر انداختند، اما سباستیان قدیس شادمانه لبخند می‌زد چون خدا طرف او بود.

وقتی دیوکلتیان جریان را فهمید، فوری با یک میله آهنی به کله‌ی او کوبید و داد او را در خندقی انداختند.

در همان شب روحش به زنی ظاهر شد و به او گفت که او را کجا انداخته‌ بودند. زن سریع به آن‌جا دوید تا او را بیاورد و بشوید و خشکش کند. سرانجام او را بیخ گوش دیوکلتیان در یک غار مسیحی دفن کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:26  توسط حمید  | 

 از تعقیب مسیحیان و اولین شهدا بگو

 

از روز بعد از عروج مسیح تعقیبات شروع شد.

این تعقیبات را نرو اختراع کرد، دیوانه‌ترین قیصر رومی‌ها، او روم را هم سوزاند، چون یک جدیدش را می‌خواست و آن‌وقت گناهش را به گردن ناپلی‌ها انداخت.

تا حد مرگ از مسیحی‌ها متنفر بود، چون آن‌ها از او بهتر بودند، از او که انسان بدبخت و ناتوانی بود، چون خلاف خواست خودش بد به دنیا آمدده بود.

شهید اول، استفان قدیس بود، بعد نوبت سان‌جنارو رسید و سان‌پاسکاله و خیلی‌های دیگر.

شهدای اول را شیر‌ها خورند. شیرها شش یا هفت روز هیچ شهیدی را نخورده بودند و گرسنگی کشیده بودند. شهدا به خاطر ما مردند به این خاطر ما آن‌ها را گرامی می‌داریم.

دومینگو ساویو شهید محبوب من است، او هم سن من، خیلی جوان مرد.

اگر عیسی با اولین شهدا نیامده بود، ما حالا همه با هم علیه صدام حسین می جنگیدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 14:53  توسط حمید  | 

 

فرشته محافظ تو کیست؟

 

من دقیقاً می دانم که فرشته‌ی محافظ وجود ندارد، این یک نوع کارتون است که کشیش‌ها با همدستی پدر و مادرمان از خودشان درآورده‌اند، تا ما سربه‌راه شویم، چون نمی‌توانند پس ما بربیایند. اما پشت سر من هیچ کس نایستاده، نه فرشته نه شیطان. و من فکر می‌کنم وقتی برای بچه‌ها این جور قصه‌ها را تعریف بکنند، وقتی بزرگ شدند گوسفندان احمقی می‌شوند، پیزی‌پهن‌های تمام‌عیاری که توی کوچه بازار وسطشان می‌گذارند.

 

علاوه بر این، اگر خیلی کفری نباشم، خودم تنهایی هم، به راحتی می‌توانم سربه‌راه باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:41  توسط حمید  | 

فرشتگان و قدیسان

 

 

 

 فرشتگان کی هستند ؟

 

فرشتگان موجوداتی هستند ساخته شده از هوا، که همراه با عیسی، مریم و قدیسین در بهشت زندگی می‌‌کنند. آنها دو بال قو در دو طرفشان دارند یک حلقه‌ی زرین روی سرشان. آن‌‌‌ها محافظین عیسی هستند و هیچ‌وقت نه می‌نشینند و نه دراز می‌کشند، بلکه همیشه ایستاده‌اند. پیرترین آن‌ها در یک شیپور زرد می‌دمد.

فرشتگان کنونی آن‌هایی هستند که در برابر خدا یاغی نمی‌شوند. اما یکی بود به نام لوسیفر، که باید مواظبش باشید! هنوز درست خلق نشده بود که به خدا چنین گفت: "چرا فقط شما باید خدا باشید و من نه؟ این که عادلانه نیست!" بعد چهار پنج‌تا از فرشتگان نافرمان دیگر را برداشت و با هم طغیان کردند. آن‌وقت خدا این دارودسته‌ی پررو را گرفت و با سر شوت کرد به جهنم. آن‌وقت آتشی جاودان فراهم کرد و رفت.

از آن لحظه به بعد این فرشتگان از زور دود و دوده دیگر سفید نبودند، بلکه سیاه شدند، بعد دو شاخ تیره روی سرشان درآمد و بال‌های قوی‌شان به بال‌های خفاش تبدیل شد، مرده شورشان را !

 

فرشتگان خوب در عوض هرگز طغیان نمی‌کنند و موقع کریسمس دور عیسی حلقه می‌زنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 15:39  توسط حمید  | 

 رنج‌ها و مرگ عیسی را شرح بده

 

درست دم عید پاک عروج عیسی است.

قبل از عروج رنج‌های بسیاری برد، بیچاره.

هنگام شام آخر یه‌کم خیانت در راه بود. ولی هیچ کس به او نگفت، هیچ کس به عیسی هشدار نداد. او کنار کوه زیتون گریه می‌کرد و مریدان، این تنه‌لش‌ها خوابیده بودند. به این خاطر وقتی او را دستگیر کردند، هیچ‌کس به یاریش نیامد و هیچ‌کس دخالت نکرد تا او را نجات دهد.

یهودا او را به سی سکه‌ی نقره فروخت. ولی پطروس به خاطر هیچ، فقط از ترس.

پونتیوس پیلاتوس بی‌رحمانه عیسی را آزار داد؛ ریشش را کشید، سوال‌های احمقانه از او می‌کرد، داد او را با شلاق خونین و مالین کردند. این رزل بی‌شرف! بعد یک تاج خار روی سرش گذاشتند و در حالی‌که به او می‌خندیدند، روی صلیب میخش کردند.

به این خاطر من از روم باستان هیچ خوشم نمی‌آید، چون عیسی را به صلیب کشیدند. اگر در ناپل می‌بود، هیچ‌کس آزاری به او نمی‌رساند و شاید امروز هم همان‌جا بود. وقتی عیسی به طور کامل مرد، زلزله‌ی بزرگی آمد و تازه آن‌وقت بود که فهمیدند او پسر خدا بوده، این خوک‌ها !

بعد از سه روز مرگ، عیسی به بهشت رفت، همه‌ی شهر روم را بخشید و پاپ را بر سر آن‌ها گمارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 21:51  توسط حمید  | 

 راجع به داستان دزد نیک نفس چه فکری می کنی؟

 

قدیم‌ها در فرانسه برای مجازات اعدام گیوتین بود، وقتی آمریکا کشف شد، صندلی الکتریکی اختراع شد. اگر یک نفر محکوم به اعدام با عیسی می‌رفت پای گیوتین، حتما به او می‌گفت: " عیسی، یه کاری کن برق بره." هیچ کس عیسی را مسخره نمی کرد. اما دزد ریشو در سمت راستش او را مسخره کرد و گفت: " تو چه جور پسر خدایی که حتی نمی‌تونی از صلیب بیایی پایین؟ "

در طرف غرب عیسی یک دزد دیگر بود، اما بدون ریش، او در زمان حیات شغلش دزدی بود، اما در حالت مرده پشیمان شد. حالا اورا از دست و پا به صلیب بستند و روی زمین کله‌ی مرده‌اش قرار داشت و منتظر او بود.

وقتی حرف‌های دزد اول را شنید، پرید به جانش و گفت که او هم که هیچ‌وقت راضی نیست و به جای این‌که از خدا سپاسگزار باشد که بر سر او هم یک تاج خار نیست، حالا تازه می‌‌خواهد بداند که چرا یکی از صلیب نمی‌آید پایین.

به عیسی گفت: " عیسای عزیز، حق من است که به اعدام محکوم شده‌‌ام، چون من یک دزد بی‌شرف بوده‌ام و شاید حتی همراه باراباس می‌رفتم! اما تو بی‌گناهی و این بی‌عدالتی است، یک دیکتاتوری! خواهش می‌کنم اگر می‌توانی مرا ببخش."

و عیسی جواب داد: " به‌راستی، به تو می‌گویم، هم امروز با من در بهشت خواهی‌بود."

 

و تا آن‌جا که می‌دانم عیسی به قولش وفا کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 16:30  توسط حمید  | 

باراباس، یک دزد و قاتل، به جای عیسی بخشیده شد ....

 

باراباس در حقیقت دزد و قاتل آن‌چنانی هم نبود، او فقط یک کمی پول خرد از عبریان دزدیده بود، چون رومی‌‌ها و پونتیوس پلاتوس قبلاً قسمتِ عمده‌ی سرمایه را گرفته بودند.

و بعد باراباس با قتل سربازانِ رومی، لطفی هم در حق عبریان کرده‌بود، چون چند دوجین زورگو را کشته بود که دزدان گنده‌تری بودند تا او.

به این خاطر ده ‌درصد عبریان از او تنفر داشتند چون از آن‌ها دزدی کرده‌بود و نود ‌درصد او را دوست داشتند، چون رومی‌ها را برایشان کشته بود، این بود که او را آزاد کردند !

اگر باراباس یکی از سران مافیا بود یا دلال مواد مخدر یا متجاوز، از زیر جایگاه پونتیوس پیلاتوس پوست هندوانه و تخم مرغ گندیده و کوفته برنجی به او می‌زدند و عیسی را آزاد می‌کردند اما آن‌ها امیدوار بودند که وقتی باراباس را آزاد می‌کنند از جایگاه پایین بیاید و در جا چند‌تا از رومی‌ها را نفله کند.

اما بعد باراباس از پله‌ها پایین آمد و راهش را گرفت و رفت، بی‌آن‌که یک کلمه تشکر کند.

 

حالا مزد دستشان را گرفتند که او را آزاد کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 15:21  توسط حمید  | 

 گزارش درباره پونتیوس پلاتوس

 

نظر من درباره‌ی این شخصیت یک نظر ساده نیست، اما شاید او هم ماجرا را درست ندید. چون پونتیوس پلاتوس از طرفی یک رومی بود و از طرف دیگر یک انسان.

یهودا به خاطر سی سکه‌ی نقره به عیسی خیانت کرد، پیلاتوس اما مجانی.

اما شاید او حاضر بود این سی سکه نقره را از جیب خودش بدهد تا عیسی را نجات دهد. وقتی در کتاب دینی خواندم، این مطلب برایم روشن شد که او همه کاری کرد که تا عیسی به مرگ محکوم نشود. احتمالا اگر می‌توانست آب دست شستن را توی صورت جماعت می‌پاشید و می‌زد به چاک.

سرانجام او را محکوم کرد، نه به این خاطر که ترس داشت ( رومی‌ها از هیچ‌کس نمی‌ترسیدند به جز از فیل) بلکه چون عیسی را مدت زیادی روی دست نگاه داشته بود و علاوه‌بر‌این اگر او را محکوم نمی کرد، ممکن بود عبریان جاسوسی نزد اکتاویان بفرستند.

 

این‌طوری اتفاق افتاد آنچه باید اتفاق می‌افتاد و امروزه اکتاویان[1] یک شهر است و آنجا خانه‌ی رافائله کوتولو است.



[1]   اکتاویانو، زادگاه رئیس مخوف مافیا، کوتولو است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 16:52  توسط حمید  | 

یهودا و پطروس هردو به عیسی خیانت کردند، اما چه تفاوتی میان آن‌‌ها بود.

 

شبی خواب یهودا را دیدم، بعد از دیدن فیلمی درباره‌ی تونیکا.

روزی یک کشتی بود که به ساردینی می‌رفت و من هم آن‌جا بودم. یهودا به من کاری نداشت چون من خوابیده‌بودم، اما با این حال زرد کردم.

یهودا برای من بدترین آدم جهان بود، چون به عیسی خیانت کرد. این کار را به خاطر سی سکه‌ی نقره کرد، بعد از کارش پشیمان شد و سکه‌ها را دور ریخت و خودش را کشت، اما دیر شده بود. کی می‌داند که این سکه‌ها را کی برداشت. اگر او خودش را در ناپل دار ‌زده‌بود، این پول پنچ دقیقه هم روی زمین نمی‌ماند.

پطروس، وقتی خروس سه بار بانگ زد و به او علامت داد که می‌تواند به عیسی خیانت کند، این کار را کرد، اما نه برای پول، بلکه از ترس رومی‌ها و صلیب. اما بعد از کارش پشیمان شد و مرگ را پذیرفت با کله‌پا‌شدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 21:37  توسط حمید  | 

درباره یکی از شخصیت‌های انجیل بنویس.

 

 شخصیتی از انجیل که می‌خواهم درباره‌ی او بنویسم آن سرهنگ است.

برای سرهنگ متاسفم، چون اصلاً نمی‌دانست چه باید بکند.

پسری داشت که در حال مردن بود و همه به او گفتند برو پیش عیسی، خواهی دید که او پسرت را برایت نجات می‌دهد. مهم این است که تو جلوی او دک‌و‌پوزت را زیادی باز نکنی.

 

سرهنگ همان کاری را کرد که به او گفتند، با مسیح روبه‌رو شد و با دهان بسته به او گفت: " ای ناجی از تو خواهش می‌کنم که پسر مرا نجات دهی و فکر این را نکنی که من رومی هستم."

مسیح او را راضی کرد.

وقتی سرهنگ به خانه بازگشت و دید که پسرش نجات یافته است، از شادی خندید.

اما به هرحال این طوری بود که همان روز بعد سرهنگ بود، دشمن قوم عیسی، که به آسانی ممکن بود به او فرمان بدهند، دویست یا سیصد نفر از این نژاد را بکشد.

سرهنگ می‌دانست که او باید علیه قوم عیسی فرمان ببرد، اما از طرف دیگر خیلی زیاد مدیون ناجی بود برای آن نجات.

 

این که چطور دیوانه نشد، چیزی است که من نمی‌‌دانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 10:44  توسط حمید  | 

یکی از وقایع حاشیه‌ای انجیل را تعریف کن.

 

روزی قبل از زمان‌ها، یک‌بار که به بیابان رفت، عیسی به یک جن‌زده برخورد کرد، یعنی با یک عرب پر از جن.

 

وقتی اجنه عیسی را از توی شکم آن جن‌زده دیدند، شروع کردند به یک قیل‌‌و‌قال کافری، به همه‌ی کسانی که از  آن‌جا رد‌می‌شدند، فحش می‌دادند و بدترین چیزها را سرٍ عیسی جادو کردند، اما اگر عیسی می‌خواست، می‌توانست دوبرابرش را سر آنها جادو کند!

درست صد‌تا جن توی شکم این عرب فرورفته بودند، از دهانش کف راه انداخته بودند، مثل اسب، چشم‌هایش را از حدقه بیرون زده‌بودند، مثل چشم‌های شیلا‌چی. هر کدام از آن‌ها هم یک اسم تعمیدی داشتند. اما عیسی به او رحم کرد و گفت: "ای اجنه! بروید پیش این خوک‌ها  که توی چمن‌زار ایستاده‌‌اند!"

و اجنه تندی بیرون پریدند و جستند توی خوک‌ها. و سهم هر خوک یک جن شد، یا شاید هم دوتا. اما از جایی که خیلی پررو بودند، نتوانستند خیلی تحمل بیاورند و از شدت درماندگی خودشان را به پایین پرتاب کردند.

و حالا می خواهم یک چیز را بدانم: وقتی خوک‌ها در اثر پایین پریدن له‌و‌لورده شدند، اجنه هم با آن‌ها مردند؟ و اگر کسی بعدش این خوک‌ها را بخورد، اجنه را هم با آن‌ها خورده است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 20:58  توسط حمید  | 

یکی از معجرات عیسی را شرح بده - سه

 

 

روزی مادونا (مریم)، شخص عیسی و گاتانوی قدیس در شهر کنعا به یک عروسی دعوت شدند و لباس‌های قشنگ پوشیدند تا جلب توجه کنند. شاید عیسی د رخانه دست‌هایش را با معجزه شسته بود. آن وقت سر میز نشستند.

اول کار هیچ حرفی نزدند، همه چیز اوکی بود. درست و حسابی غذا خوردند، چون جشن عروسی بود. اگر آن بریز و بپاش ثرومند هم آن‌جا بود، همه چیز را تنها‌تنها خورده بود، حتی سهم عیسی را. وقتی عمویم در کاپودی مونته عروسی‌کرد، او هم جشنی راه انداخت، بیرون، روی ایوان، با خواننده و همه چیز. یک جور جشن مثل کنعا. اما خیلی قشنگ‌تر.

بعد ا زمدتی شراب ته کشید و عیسی تنها کسی بود که می‌توانست معجزه کند، همه به او گفتند: "دست به کار شو" و عیسی برای آن‌که به آن‌ها نشان بدهد، آب را به شراب تبدیل کرد، سرخ و سفید، و همه از تعجب صلیب کشیدند و آن‌وقت از قبل هم بیشتر خوردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 14:47  توسط حمید  | 

 

                                   یکی از معجزات عیسی را شرح بده - یک

 

 

برای من بزرگترین معجزه‌ی عیسی این است که او تنهای تنها رستاخیز کرد، بی آن‌که کسی به او کمک کرده باشد.

 

 

 

یکی از معجرات عیسی را شرح بده - دو

 

 

عیسی معجزات زیادی انجام داده است، کورها را، جزامی‌ها، عاجز‌ها را، طوفان آرام شده، راه‌رفتن روی آب و غیره. اما یک معجزه را نکرد: او برادر من را از مواد مخدر نجات نداد.

 

اما خواهش می‌کنم این انشا را جلوی کلاس نخوانید.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 19:15  توسط حمید  | 

یکی از تمثیل‌های عیسی را تعریف کن که بیش از همه تو را متاثر کرده است. (سه)

 

 

تمثیلی که بیش از همه از آن خوشم آمده، ماجرای قورباغه و گاو نر است. عیسی به ما آموخته است که زمانی یک قورباغه‌ی ازخودراضی، یعنی واقعاً بی‌اندازه از‌خود راضی، بود که توی یک برکه زندگی می‌کرد. روزی درست همان‌موقع که سپیده دمید، یک گاو‌ نری آمد. همه‌ی قورباغههای دیگر از ترس توی آب پریدند، فقط این یکی نپرید. همه زیر آب می‌لرزیدند و می‌گفتند: " مامامیا، این عجب گاو نر گنده‌ایه، چقدر گنده است! ما هیچ‌وقت نمی‌تونیم به این اندازه بشیم!"

اما قورباغه از‌خود‌راضی گفت، چرا من می‌تونم، و آنوقت شروع کرد به باد‌کردن خودش و هی باد کرد تا این‌که ترکید.

 

با این تمثیل عیسی به ما گفته‌است که هر کس زیادی بخواهد، می‌ترکد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 19:55  توسط حمید  | 

 یکی از تمثیل‌های عیسی را تعریف کن که بیش از همه تو را متاثر کرده است. ...(دو)

 

به نظر من مهم‌ترین تمثیل آن بریز و بپاش ثروتمند است که مثل یک خوک شکم‌چرانی می‌کرد و یک خرده نان هم به دیگران نمی‌داد، چون این معنی بدتر از همه دارد، که روی زمین انجام می‌گیرد.

 

برای مثال ایالات متحده یا USA و ژاپن را بگیریم و در طرف دیگر جهان سوم، هند و مراکشی‌های ایستگاه راه‌آهن را. این مردم با هر روز که می‌گذرد بیچاره‌تر هستند،آن‌ها چیزی برای خوردن ندارند، آن‌ها چیزی برای نوشیدن ندارند، آن‌هابیمارستان ندارند که برای جزام مجهز باشد، آن‌ها همیشه فقط می توانند شیرها را تماشا کنند. در این میان در آمریکا می‌رقصند و جشن می‌گیرند و ژاپن همین‌طور همه چیز می‌سازد، چون خیلی ثروتمند است.

در آرزانو یک خانه هم پیدا نمی‌شود که یک چیز ژاپنی نداشته باشد، حتی ساعت‌های کوارتز !

 

اما آمریکا برای این مردم بدبخت چه می کند؟ به این‌خاطر اگر من در افریقا یا هند بودم، همه‌ی پول فقرا را جمع می‌کردم و یک موشک عظیم می‌ساختم و آن را بر سر آمریکای شمالی و ژاپن منفجر می‌کردم، تا ببینند که چه‌قدر بدی در حق ما کرده‌اند !

 

اگر آرزانو به خاطر فقرش انتقام بگیرد یک بادمجان پای چشم آندرئوتی می‌کارد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 14:2  توسط حمید  | 

 

12

12-  یکی از تمثیل‌های عیسی را تعریف کن که بیش از همه تو را متاثر کرده است. ( یک)

 

 

روزی یک پسر ریاکار به پدرش گفت: زندگی کردن با خانواده حال مرا به هم می‌زند، سهم ارث مرا بده تا هر کاری که می خواهم بکنم. و پدر سهم او را داد. روزها گذشت و پسر زندگی با‌حالی را در پیش گرفت، بار، سینما، سفرهای تفریحی با لباس‌های قشنگ، خلاصه پول ته کشید و برای پیش بردن زندگی یک کار خوک‌چرانی پیدا می‌کند.

 

همیشه داد می‌زد: "کمک، کمک، گرگ!"  اما حقیقت نداشت، فقط نمی دانست چه ‌کار کند. مردم ده هربار گول او را می‌خوردند، اما یک روز واقعاً گرگ آمد و همه گوسفندان را خورد و به خاطر او هیچ کس دیگر به کوه نیامد، چون هیچ‌کس دیگر حرف او را باور نمی‌کرد.

 

آن‌وقت او پایین آمد و از پدرش طلب بخشش کرد. او به پدر چنین گفت: "فقط از روی جنازه‌ام از اینجا می‌روم !"

 

و پدر او را بخشید،او را بغل کرد و گفت، بیا بنشین توی اتاق نشیمن.

اما برادر دیگر حسابی عصبانی شد، گفت که این واقعاً بی‌عدالتی بزرگی است و اگر می‌توانست او را از خانه بیرون بیندازد، این کار را می کرد. او مثل هابیل و قابیل بود. اما خوشبخانه او را نکشت، فقط از او متنفر بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:49  توسط حمید  |