تبليغاتX
خدا ما را مجانی آفرید

خدا ما را مجانی آفرید

نگاه کودکان جنوب ایتالیا به آموزه ها و اسطوره های مذهبی

توجه!   

 

 این مقدمه همیشه در اول وبلاگ می ماند.

 

 جدیدترین پست پس از این مطلب می آید.

 

-------------

 

خدا ما را مجانی آفرید

 

داستان خلقت از زبان كودكان

 

نگاه کودکان جنوب ایتالیا به آموزه ها و اسطوره های مذهبی

  

 

كتاب " در آفریقا همیشه مرداد است" را یادتان هست؟....چند هزارتایی در ایران به دست خوانندگان رسید، حالا هم فیلم و زینكش دارد خاك می خورد در جایی كه جایی نیست !

به‌این‌خاطر تر‌جمه این یكی را به اینترنت می‌سپارم... هرچه باداباد. خوانندگانش تنها دوستان خودم خواهند بود.... اینها هم انشاهای كودكان ایتالیایی است به خصوص  كودكان جنوب ایتالیا.

اگر می خواهید از این زبان زیبا و بی‌قید‌و‌بند لذت ببرید:

 

سعی نكنید غلطهای املایی و انشایی آن را تصحیح كنید...

 

همینجور بخوانید كه نوشته شده... خودتان را بسپارید به رود روان ذهن كودكانه آنها!

 

و اما .. این ترجمه اولیه است، حالا حالا‌ها باید صیغل بخورد.

اگر هم حرفی بود در بخش كامنت‌ها چیزكی بنویسید ... شاید كمك كند.

 

این یك وبلاگ به مفهوم جاریش نیست، شاید استفاده جدیدی از این پدیده فراگیر باشد، ارتباط با ده پانزده دوست پراكنده در همه جهان كه گاهی دلشان می خواست چیزی شبیه " در آفریقا .." بخوانند. امكان چاپش هم نیست چون اگر به دست ناشری بیفتد، تكه تكه‌اش می كند تا "قابل چاپ !" شود... آن هم اینروزها كه كار نشر مشكل‌تر از گذشته شده است...حالا اگر ناشری گذارش به این وبلاگ افتاد، در همین جا دست و پا و همه جایش را می بوسم كه دست از سر این یكی بردارد. این كار برای همین چندتا دوست است... مردانگی و زنانگی كنید و نادیده بگیرید.

اگر چیزی پیش نیاید گمان می كنم یك صد دفعه‌ای به‌روز بشود. وقتی هم تمام شد، وبلاگ را رهایش می كنیم در كهكشان بی انتهای وبلاگستان...

پس شروع می‌كنیم ... به امید اینكه به پایان برسانیم....... فدای شما: حمید

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:14  توسط حمید  | 

 

اين كتاب هم تمام شد.

 

 حالا اين وبلاگ را رها مي‌كنيم كه بماند  به يادگار...

 

سر همه‌ي دوستان به سلامت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:24  توسط حمید  | 

نظرت درباره‌ي نقش كشيش‌ها چيست؟

(جملات پراكنده)

 

من از جانب خودم مي‌گويم كه هيچ چيز در جهان بهتر از اين نيست كه آدم كشيش شود. مي‌خوري و مي‌نوشي و مي‌خوابي، لباس نمي‌خري، زني وبال گردنت نيست، بچه نداري، قوم و خويش نداري، اجاره‌خانه نداري.

و تازه آخر سر هم مي‌روي به بهشت.

 

***

يك وقتي كشيشي را مي‌شناختم كه اولش خيلي آدم‌حسابي بود.

هر روز مراسم نماز برپا مي‌كرد و عشاي رباني به‌جا ‌مي‌آورد.

اما بعد دريك روز قشنگ نامزد كرد و هر‌كس كه مي‌رسيد مي‌گفت، عجب كاري كرد!

 

***

كشيش‌ها موجودات مضحكي هستند.

كشيش‌ها اين‌طوري شروع مي‌كنند، بعد پيشرفت مي‌كنند و سرانجام پاپ مي شوند.

 

***

قبل از اين كه بميرم مي‌روم كشيش مي‌شوم، اين‌طوري آمرزيده مي‌شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:21  توسط حمید  | 

 از نظر تو افتضاح چيست ؟

 

افتضاح اين است كه جلوي كودكان كارهاي حال‌به‌هم‌زن با گوشت و خون يا در تلويريون بكنند.

افتضاح با گوشت و خون را تا به حال نديده‌ام، اما آن را اغلب در تلويزيون مي‌بينم. براي مثال برنامه "استرسيچيا لا نوتيسيا" كه اين پرستارها هم بالا و هم پايين را، همه‌ي آن آل‌واوضاع را مي‌گذارند بيرون. و اين چيزهاي گرد واقعاً افتضاح است. در "كرم كارامل" اين زن مصنوعي عفرينه‌اي است و از "كولپو گروسو" كه ديگر بگذريم: اين‌جاست كه آدم همه‌ي، واقعاً همه‌ي جريان را مشاهده مي‌كند.

من اين برنامه‌ها را هيچ وقت نمي‌بينم، اين را قسم مي‌خورم، اما وقتي به كنترل از راه دور هي ورمي‌روي، مي‌شود چندتايي از اين كثافت كاري‌ها را ديد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:55  توسط حمید  | 

فحش‌دادن گناه بدي است. اگر كسي را درحال فحش‌دادن ببيني، چه كار مي‌كني؟

 

قبل از هر چيز بايد بگويم كه در كوچه‌ي ما همه فحش مي‌دهند، حتي در اين كلاس هم فحش مي‌دهند، حالا از كلاس 4ب كه ديگر بگذريم! سرٍ بازي بيليارد به خاطر امتياز مثل ترك‌ها فحش مي‌دهند.‌

دون ماريو صاحب‌مرده‌اش را آويزان مي‌گذارد بيرون.

من در تمام عمرم هرگز فحش نداده‌ام، فقط چندتايي از اين اصطلاحات. دون ماريو فقط به اين خاطر فحش نمي‌هد كه زبانش گير دارد، اما اگر گير نداشت، چشمت روز بد نبيند كه چه فحش‌هايي مي‌داد!

تازه قيافه هم مي‌گيرد و وقتي لوزيئلا از كنارش رد مي‌شود، راست مي‌كند.

من حتي سر كساني كه فحش مي‌دهند، داد مي‌كشيدم، اما مي‌ترسم كه كتكم بزنند.‌

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 18:45  توسط حمید  | 

 درباره‌ي بوديسم، اسلام و كونفوسيانيسم چه مي‌داني؟

 

 

.................

 

از خیر این یکی می گذریم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 18:54  توسط حمید  | 

مذاهب دوران باستان را به طور مختصر شرح بده.

 

تا يك ميليون سال قبل هيچ‌كس اعتقاد نداشت كه عيسي پسر خداست، آن‌ها به آتش اعتقاد داشتند، به باد، به باران، به همه‌ي بازي‌هاي ماقبل تاريخي. به مرور زمان، اقوام باهوش‌تر بخشي از تمدن‌هاي اوليه شدند و ديگران تماشا كردند.

اولين قوم مصري‌ها بودند. مصري‌ها حيوانات متعددي را عبادت مي‌كردند: گربه، موش، سگ، تمساح و غيره. آن‌ها جسد مردگان را با خاك اره پر‌مي‌كردند، محكم مي‌پيچيدندشان و اسمشان را "موميايي" مي‌گذاشتند.

اما اگر اين موميايي‌ها خدايانشان را ملاقات مي‌كردند، چطور مي‌توانستند جوابشان را بدهند، وقتي زبانشان بسته بود؟ سرتكان مي‌‌دادند و كله مي‌جنباندند؟

رومي‌هاي باستان به اندازه امروز باهوش نبودند. امروز به خداي ايتاليايي اعتقاد دارند، اما در قديم به خداي يونانيان معتقد بودند كه براي هركس يك خدا داشتند، يعني واقعاً براي هركس يكي. مثل "باخوس" براي مست‌ها، مركور براي دزدان و ونوس براي جنده‌ها و غيره، اين‌ها كه بعداً سياره شدند.

اگر يك مسلمان را ببينيم نبايد فوراً به او بخنديم. چون تنها كسي كه واقعاً وجود داشت، محمد بود. اگر محمد اين‌قدر دير به دنيا نيامده بود، حالا خداي ما بود. اما او چيزهاي خيلي درستي گفته است، اين كه بايد همديگر را دوست داشته باشيم و دنبال همه جنازه‌هايي برويم كه با آن‌‌ها برمي‌خوريم. تنها اشتباه او اين بود كه .... (عقل حکم می کند که این قسمت حذف شود) اما خداي ما درست و حسابي است. درضمن او زودتر از همه به دنيا آمده است !

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 16:59  توسط حمید  | 

چه‌طور مي‌شود به جهان ياري رساند؟

 

فقط اگر خدا به حرف من گوش مي‌كرد، من براي ياري به جهان راه‌هاي زيادي مي‌شناسم.

اول از همه به ناپل مي‌رسيدم، چون واقعاً به خرخره‌مان رسيده، با اين وضعي كه هست، بيش از همه چيائيانو، جايي كه من زندگي مي‌كنم.

به خدا مي‌گفتم: "لطفاً خودت نگاه كن، اين‌جا چه خبره و قضاوت كن." بعد به او مي‌گفتم، منظورم به خداست، بايد همه‌ي اين مافيايي‌ها را ترتيب بدهد، قبل از همه اين‌هايي را كه آدم مي‌كشند و شب‌ها با اسپري مي‌آيند به خانه‌ها و مي‌پاشند كه ما از حال بريم. مثل آن كه بر سر پسر دائيم آمد و همه چيزهاي توي ويترين را دزديده‌اند و خوشبختانه پول عمده را درجايي مخفي كرده بود، جايي كه فقط ما مي‌شناسيم. و غير از اين از او خواهش مي‌كردم كه اين ترافيك ديوانه كننده نباشد به خصوص شنبه‌ها و يك‌ شنبه‌ها.

براي مدرسه‌مان يك زمين بازي مي‌خواستم و يك سالن ورزشي و يك كم ادب. و دلم مي‌خواهد براي بچه‌هاي فقير جهان پول جمع كنم، اما پول را به كوسيگا نمي‌دادم، به پاپ هم نمي‌دادم كه حتما مي‌داد به لهستاني‌ها. مي‌دادم به كشيش چيائيانو كه حتماً به فقراي خودمان كمك مي‌كرد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 18:37  توسط حمید  | 

 

چرا دعا اين‌قدر مهم است؟ (دو)

 

 

هر شب قبل از اين كه بروم توي تخت، دعاي پشيماني‌ام را مي‌خوانم.

خدايا، من پشيمانم و از صميم قلب از گناهانم دوري مي‌جويم، چون دعا‌گويان سزاوار سزاي تو هستم و در درگاه تو چه بسيار گناه كرده‌ام كه تو بي‌كران نيكويي و شايسته‌اي كه بيش از هر آن‌چه هست، دوست ‌داشته‌شوي، بر‌آنم كه با ياري قدسي تو، ديگر دربرابرت گناهي مرتكب نشوم و از بستر گناهي ديگر پرهيز كنم، خدايا رحمتت را عطا كن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:45  توسط حمید  | 

70- چرا دعا اين‌قدر مهم است؟ (يك)

 

شيطان پدر هروئين است، شيطان يك مار سرخ زيان‌بار است، بسيار با‌هوش، و وقتي مي‌خواهد كسي را وسوسه كند، توي چهره‌اش نگاه نمي‌كند. او حتي در بيابان عيسي را هم وسوسه كرد. فقط چيزي را كه نمي‌فهمم اين است كه چرا عيسي درجا يك تيپايي به ماتحتش حواله نكرد و او را از كوه به پايين نينداخت.

شيطان هيچ‌وقت از وسوسه كردن آدم‌ها خسته نمي‌شود. شيطان در‌همه‌ي بدي‌هاي شهر ما مقصر است. اگر مردم شهر ما هر روز صبح براي دعا به كليسا مي‌رفتند، ما تا اين حد توي كثافت غرق نبوديم.

وقتي اين مافيايي‌ها براي كشتن كسي مي‌روند، قبلش در خانه به درگاه شيطان دعا مي‌كنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 18:44  توسط حمید  | 

 روح چيست ؟

 

نمي‌شود گفت كه روح چيست، چون آن را نمي‌بينيم. روح آن چيزي است كه هر كس فكر مي‌كند آن است. براي مثال، مصري‌ها باستان معتقد بودند كه روح سر انسان دارد و تن پرنده. روح در لحظه‌اي كه انسان زنده زنده به مرده تبديل مي‌شود، از دهان او خارج مي‌شود. روح ناپيدا بود و كسي نمي‌توانست آن را بگيرد يا عكسش را بيندازد. پس راستي از كجا مي‌دانستند كه آن پر دارد؟

در برابر يونانيان باستان به تولد مجدد اعتقاد داشتند؛ به اين معني كه روح يك مرده، در همان لحظه‌اي كه يك انسان زنده به دنيا مي‌آيد به بدن او وارد مي‌شود. اما چه كار مي‌كند اگر اين آدم زنده خودش يك روح داشته باشد؟ دو تا روح توي يك بدن؟ چه حرف‌هاي مزخرفي مي‌زدند اين يونانيان !

عموي من اصلاً اعتقاد به روح ندارد؛ شايد به اين دليل باشد كه او را خيلي دير غسل تعميد دادند. اما وقتي روزي به دو تا از اين شاهدان يهوه در خيابان برخورد و آن‌ها از او پرسيدند: " پس مسيح براي  شما چه كرد؟" آن وقت جوش آورد و جواب داد: " اين ديگه به خودم مربوطه، شما‌ها به فكر نجات روح خودتون باشيد! "

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 19:12  توسط حمید  | 

اگر فرصتي دست مي‌داد كه با پاپ صحبت كني، از او چه مي‌پرسيدي؟

 

وقتي با پدرم در رم بودم، خيلي به پاپ نزديك بودم. تا روبه‌روي گارد سوييسي رسيدم، بيشتر از آن نمي‌شد.

درست نمي‌شد فهميد كه اين گارد‌هاي سوييسي راست راستكي هستند يا مصنوعي، چون خيلي بي‌حركت ايستاده بودند و لباس‌شان شبيه بود به لباس خواب يك پادشاه.

گاردهاي سوييسي لبخند مي‌زنند.

پشت گاردهاي سوييسي پاپ زندگي مي‌كند. پاپ مدير كليسا است و بلافاصله بعد از خدا و قديسين و ملائكه قرار مي‌گيرد و پيش از اين‌كه در رم پاپ شود، لهستاني بود.

اگر مي‌توانستم با او صحبت كنم، همه‌ي افكارم را به او مي‌گفتم و اين‌كه:

چرا هيچ‌وقت نمي‌گذارد با او حرف بزنند، در حالي‌كه عيسي با همه حرف مي‌زد.

چرا جايي كه فرانسيس قديس اين‌قدر فقير بود، او اين‌قدر ثروتمند است.

چرا هميشه از يك بالكن بيرون را نگاه مي‌كند.

او طرفدار ايتاليا است يا لهستان.

بعد هم خيلي دلم مي‌خواهد بدانم كه او پيش چه كسي اعتراف مي‌كند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:11  توسط حمید  | 

همه بايد روزي از اين دنيا  برويم ...

 

پدربزرگ من همين‌طور كه توي تخت نشسته بود،مرد. لباس خواب پوشيده بود و هفتاد و پنج سال داشت، وقتي مرد.

نمي‌دانم به بهشت مي‌رود يا به جهنم، فكر مي‌كنم به بهشت، چون به‌هر‌حال در جنگ بوده، در ناپل به دنيا آمده و با عمويم كار كرده است.

تنها گناه پدر بزرگ من اين بود كه هميشه در خيابان تف مي‌كرد و يك طورايي چشم ديدن آفريقايي ها را نداشت. عمه‌ام كه پيرزني اشك در مشكي است، مي‌گويد كه مرگ پاداش زندگي پر رنج است، اما، با اين‌حال ما كه همه يك كم خشتك‌ترس هستيم، وحشت داريم.

مي‌شود آدم يا فوري بميرد يا يك كم بيشتر، من اميدوارم خودم يك كم بيشتر، آن وقت مي‌توانم به آن عادت كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:25  توسط حمید  | 

چرا نبايد حيوان‌ها را آزار داد ؟

 

يك وقتي در نزديكي ما دو تا آدم رزل، دم‌هاي دو تا توله‌سگ را طوري به هم گره زدند كه اين بدبخت‌ها نمي‌توانستند از هم جدا شوند.

آدم‌هايي هستند كه سگهاي ولگرد را مي‌گيرند تا رويشان آزمايش كنند و به شيرها مواد مخدر مي‌دهند تا توي سيرك مسخره‌بازي درآورند.

در باغ‌وحش ناپل دو تا شير هستند كه از آنها پوست و استخوان مانده، و سه‌تا ميمون، يكي از آن‌ها توي صورت عمويم تف انداخت. يك ميمون خيلي بزرگي بود با يك شكم سرخ.

به نظر من صحيح نيست كه با حيوان‌ها مثل وحشي‌ها رفتار كنيم، پرنده‌ها را توي قفس بيندازيم، خرها را بزنيم و لاكپشت‌ها را روي پشت وارونه كنيم، چون من از همه حيوان‌هاي جهان خوشم مي‌ايد. فقط از سوسك‌ها نه، چون نگاهشان كه مي‌كنم، حالم به هم مي‌خورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:14  توسط حمید  | 

 " فقيران را نان دهيد"

گمان مي‌كني امروزه اين فرمان رعايت مي‌شود؟  (دو)

 

خانم دكتر تيرونه[1]، اين خوك بي‌شرم، رژيم لاغري مي‌هد، جايي كه در افريقا مردم از گرسنگي نفله مي‌شوند.



2- متخصص معروف علم تغذيه در ناپل

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:16  توسط حمید  | 

" فقيران را نان دهيد"

گمان مي‌كني امروزه اين فرمان رعايت مي‌شود؟  (يك)

 

در افريقا و در هند تعداد مرده‌ها از به دنيا‌ آمده‌ها خيلي بيشتر است، به خاطر گرسنگي در جهان.

در افريقا و هند، يكي از ديگري فقيرتر، توي خيابان‌ها گردش مي‌كنند، اما وقتي گاوي را در حال رفتن مي‌بينند، صليب مي‌كشند به جاي اين‌كه آن را بخورند، چون گمان مي‌كنند كه او خداست. و اين‌طوري كمر‌بندشان را تنگ‌تر مي‌بندند، اما هيچ‌وقت هيچ‌كس هيچ چيزي به آن‌ها نمي‌دهد.

در آرزانو، ما بيشتر از ديگران دل‌رحم هستيم و حتي وقتي شكم‌هايمان قاروقور مي‌كنند، وقتي آن‌ خانم‌ها مي‌آيند دم در، بيشتر از آمريكا و روسيه روي هم، براي فقيران پول مي‌دهيم.

چرا اين رياكارها به ملت‌هايي كه از گرسنگي مي‌ميرند، كمك نمي‌كنند، به جاي اين‌كه خودشان را براي جنگ ستارگان آماده كنند؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:15  توسط حمید  |